لبخند گم شده | |
يادداشت6سلام الان دو هفته اي هست كه دارم خوش سر ميكنم. از اون شبي كه ميخواستي بري شمال و اومدي در خونه، تا رفتن مهموني خونه بيتا و حرفايي كه زديم و گفتيم و شنيديم و ... تمام جملاتت يكي يكي تو ذهنم رقص كنان مياد و ميره. باور كردم كه همه چي بهم خورده و تو ديگه متعلق به كس ديگه اي نيستي... باور كردم كه دوسم داري ... باور كردم كه تو نامرد نيستي ... باور كردم تمام دوس داشتنت، بوسيدنت، رفاقتت، و تمام گرماي وجودت حقيقتي شيرينه. به نظرت چرا امروز مريم گفت: «الف» ميگه چيكار كنم با دختره؟؟؟ خسته شدم ...... به نظرت من خيلي ساده ام؟ خيلي احمقم؟ خيلي ادم خريم و كارام همش حماقته؟ چرا من نميتونم تو چشمات نگاه كنم و حرفاتو باور نكنم؟ چرا من نميتونم دوست نداشته باشم؟ چرا نميتونم قبول كنم كه تو دروغ ميگي؟ چرا انقدر تو رو باور دارم حتي بيشتر از خودم؟ من فقط يه چيزي رو ميدونم: به همون امام حسيني كه انقدر بهش عشق داري، من فقط ميگم « راضيم به رضاي خدا» فقط خواهش ميكنم با من بازي نكن. خيلي خسته ام .............................. دلم ميخواد بيام تو بغلت و تخت بخوابم مثل يه بچه كوچولو كه ميره تو بغل مامانش ... چون وقتي تو هستي ارامش دارم و لا غير.....ميشه منو بغل كني؟ ميشه منو ببوسي؟ ميشه منو دوس داشته باشي؟ انگار فقط محبت تو رو ميخوام فقط تو ... چه با محبت چه بي محبت فقط تو رو ميخوامارسال نظر { آخرین صفحه } { صفحه 2 از22 } { صفحه بعدی } |
گويا تقدير من چنين است كه در پي روزهاي گذشته حسرت بخورم اما هرگز نميدانم اين حسرت براي گذر عمرم است يا فنا شدن صداقتم.من فاحشه نيشتم من يك قديسه نيستم .من زنم ، سرشار از احساس و آرزو.
صفحه اصلیدرباره من آرشیو دوستان آلبوم تصاویر پیوند هاراوی قصهشهرام ژیگولو امير امير- تنها ترين سردار يوسف هديه پدرام آرشیو موضوعیياد داشتاشعار آب دوغ خياري آخرین پست هايادداشت 7يادداشت6 يادداشت5 يادداشت 4 يادداشت 3 دوستان |