لبخند گم شده | |
يادداشت 3بگو ميخواي ديوونم كني ديگه بگو ميخواي سر به بيابون بزارم اخه چرا؟ اين بازي تلخ و احمقانه رو نميخواي تموم كني؟ امين بگو اخه من چيكار كردم؟ چرا با من اينكارو ميكني؟؟؟ اگه من بدم چرا تمام مطالبي رو كه اين ذهن خسته ام برات بيرون ميريزه توي اون بلاگت ميزاري و اگر خوبم چرا با من اينهمه سرد و بي تفاوت رفتار ميكني مغزم داره منفجر ميشه از اينهمه عجز و ناله و التماس خسته شدم خدايا خيلي دلتنگم دلم ميخواد برم پيش امام رضا كمكم كن برمارسال نظر { آخرین صفحه } { صفحه 5 از22 } { صفحه بعدی } |
گويا تقدير من چنين است كه در پي روزهاي گذشته حسرت بخورم اما هرگز نميدانم اين حسرت براي گذر عمرم است يا فنا شدن صداقتم.من فاحشه نيشتم من يك قديسه نيستم .من زنم ، سرشار از احساس و آرزو.
صفحه اصلیدرباره من آرشیو دوستان آلبوم تصاویر پیوند هاراوی قصهشهرام ژیگولو امير امير- تنها ترين سردار يوسف هديه پدرام آرشیو موضوعیياد داشتاشعار آب دوغ خياري آخرین پست هايادداشت 7يادداشت6 يادداشت5 يادداشت 4 يادداشت 3 دوستان |