لبخند گم شده

يادداشت 3

07:59, 13 بهمن 1386 .. 0 نظر .. لینک
بگو ميخواي ديوونم كني ديگه بگو ميخواي سر به بيابون بزارم اخه چرا؟ اين بازي تلخ و احمقانه رو نميخواي تموم كني؟ امين بگو اخه من چيكار كردم؟ چرا با من اينكارو ميكني؟؟؟ اگه من بدم چرا تمام مطالبي رو كه اين ذهن خسته ام برات بيرون ميريزه توي اون بلاگت ميزاري و اگر خوبم چرا با من اينهمه سرد و بي تفاوت رفتار ميكني مغزم داره منفجر ميشه از اينهمه عجز و ناله و التماس خسته شدم خدايا خيلي دلتنگم دلم ميخواد برم پيش امام رضا كمكم كن برم
ارسال نظر

{ آخرین صفحه } { صفحه 5 از22 } { صفحه بعدی }

 

گويا تقدير من چنين است كه در پي روزهاي گذشته حسرت بخورم اما هرگز نميدانم اين حسرت براي گذر عمرم است يا فنا شدن صداقتم.من فاحشه نيشتم من يك قديسه نيستم .من زنم ، سرشار از احساس و آرزو.
صفحه اصلی
درباره من
آرشیو
دوستان
آلبوم تصاویر

پیوند ها

راوی قصه
شهرام
ژیگولو
امير
امير- تنها ترين سردار
يوسف
هديه
پدرام

آرشیو موضوعی

ياد داشت
اشعار آب دوغ خياري

آخرین پست ها

يادداشت 7
يادداشت6
يادداشت5
يادداشت 4
يادداشت 3

دوستان

<%FriendUsername%>
RSS


POWERED BY
Blogtak.com