لبخند گم شده | |
سلاميه مدت بود پسورد رو گم كرده بودم اينجا هم ايراد داشت و هر دفعه بايد يه پسورد جديد ميگرفتم اين بود كه حوصلم سر رفت و رفتم اما حالا ميبينم كه بهش علاقه دارم نتونستم فراموشش كنم برگشتم شايد اين داستان رو ادامه ندم خسته شدم ازش از اينكه اينا رو براي كسي داشتم مينوشتم كه حالا ديگه داره ميره نيازي نيس چيزي رو بهش توضيح بدم شقايق در من يكي دوتا نيست اخه درد من از بيگانه ها نيست كسي خون من خشكيده رو دستاش كه حتي يك نفس از من جدا نيست دوباره ميام فعلا....اومدم دوبارهسلام خيلي وقتهاينجا نيومدم نميدونم هنوزم دوستاي قديمي به اينجاسر ميزننيا نه اما راستش زياد فرقي نميكنه كه بيان يا نه اينجا رو ميخوام براي داد زدن و گفتن نه براي دوست پيدا كردن احساس غربت و تنهايي داره خفم ميكنه ديگه نميتونم خودمو گول بزنم عقده شده برام كه بتونم به يكي حرفم رو بزنم اما ميترسم كه بازم يكي پيدا بشه و نفهمه چي ميگم به عوض يه اراجيفي سر هم كنه كه داغ دلم رو تازه كنه به اين قول ميدم ميل بزنم ... به اون قول ميدم درد و دل كنم اما ميترسم اينطوري دوستام رو از دست بدم
اي خدا! با تو ام ... ميدونم كه داري منو ميبيني امتحانت سخته ... حتي از امتحاناي نهايي پنجم دبستان و راهنمايي و دبيرستانم سخت تره اصلا از كنكورم سخت تره .... من انقدر كه از اين امتحان تو ميترسم از كنكور فوق ليسانس نترسيدم خدا ! منو نگاه كن ....... ميبيني منو . ميبيني كه دارم روز به روز ازت دور تر ميشم؟ ميخواي بزاري برم؟ نميخواي بياي دنبالم؟ خوب شايد توقع زياديه ... چون تو خالقي و من مخلوق ... من بايد منت تو رو بكشم نه تو منم كه محتاج تو ام نه تو محتاج من اما مگه خودت نگفتي من بندمو تنها نميزارم... پس چرا داري ما رو فراموش ميكني؟ خدا جونم من داداشم رو از تو ميخوام نه هيچ كس ديگه اي ميبيني روز به روز به چين و چروك صورت مامان و بابا اضافه ميشه و هيچ كاري نميكني؟ ميبيني دارن دق ميكنن و به روي خودت نميياري؟ دستام جون نداره ....خسته شدم كجاي اين سقف كبودت داداشم رو قايم كردي؟زير كدوم ابر خوابيده و كجاي اين زمين آفتابت رو ميكوبوني تو سرش؟
خدا جونم ! دلم براش قد يه ارزن شده .... نه نه خيلي كوچيكتر از يه ارزن ديشب وقتي هيبت اون پسره رو تو باجه تلفن روبروي اتاقم ديدم قلبم هري ريخت پايين چقدر شبيه بهنام بود ............ اما اون فقط شبيهش بود و خودش نبود مامانم رو ديدي؟ ديدي با چه غلظتي آه كشيد؟ شنيدي ؟ ميدونم كه شنيدي. خداجونم يه سوال بكنم ميخندي؟! وقتي ميخوام بخوابم ... اونموقع كه متكام رو بغل ميكنم و تو دلم با تو حرف ميزنم .همون موقعي كه بغض گلومو ميگيره انقدر كهدردم مياد و از زور درد بغضم رو قورت ميدم و تو دلم ميگم : \" خداي مهربونم ... درد و بلات بجونم ... خدا كنه هميشه ... بيام پيشت بمونم \" تو بهم ميخندي نه؟ به حماقتم ميخندي؟ به اينكه چه بنده احمقي هستم كه فكر ميكنم خالق با مخلوقش دم خور ميشه؟ وقتي دعا ميكنم كه خدايا از ته مونده سفره نعماتت به من روزي عطا كن ، تو دلت چي ميگي؟
خدا جونم من خيلي تنهام نميتونم ديگه ... زانوهامو ببين دارن ميلرزن دستامو ببين ديگه جون نداره قلبم تند تند ميزنه و نفس بند مياد ديگه راحت نميتونم بشينم و بلند بشم . تو كه نميخواي حقارتمو ببيني! ميخواي؟ ميخواي ذليل بشم؟ چرا از تو قلبم ميري بيرون؟ چرا ديگه صداي نفساتو نميشنوم؟ چرا ديگه وقتي گريه ميكنم گرماي دستت روسرم نيست؟ ميدونم كه فراموشم نكردي ... اما چرا ديگه به خوابم نميياي؟ من قلبت رو شكوندم و تو رو نا اميد كردم؟ ديگه منو دوس نداري؟
ميدونم كه خونه حقير من جاي قدماي سبز و مهربون تو نيست اما امشب دعوتت ميكنم كه بياي و سر سفره من .... البته ببخشيد جز غصه چيزي ندارم كه باهات تقسيم كنم ... غصه بخوريم و گريه بنوشيم . اما قول بده چشم روشني خونه حقيرم از ته مونده سفره نعمتت روزي بياري ....قول بده بي گلهبياي و كمكم كني گله هامو بشورم قول ميدي به جاي دسته گل و شيريني يه خبري از بهنام برام بياري؟ قول بده كه وقتي رسيدم خونه مامانينا خبر بدن كه زنگ زده يا اومده تو كه نميخواي دلمو بشكوني ميخواي؟! قول بده كه بهنام رو برام پيدا كني ... من كه از بنده هات نا اميدم اما به تو اميدوارم پس من ميرم ... چشم روشني يادت نره ..........منتظر خبري از بهنامم . اگر بياد ميرم امامزاده صالح واسه كفتراش دونه ميريزم . (خدا جونم اگر دلت براي من نميسوزه براي ماماني و بابايي دلت بسوزه ،ببين كه دارن آب ميشن) امشب منتظرما ... شام نميخورم تا بياي .... امشب رو سر سفره منبد بگذرون خداجونم دوست دارم بنفشه سالگرد شهدای اصحاب رسانهو ديگر تو را نداشتن صبري ميطلبد به وسعت آسمان اي خوب ..... اي پاك ..... اي زلال هميشه جاري ..... هرچند كه پيكر سوخته ات از ما دور است ليك ...... ياد تو همراه در قلب ما جاريست
سلام یه سال گذشت. یه سال که برای من پر از شادی و نشاط ،غم و غصه ،خنده و گريه و ....... بود اما براي تو فقط يه چيز : داغداري عزيزت ميتونم دركت كنم ...يا حداقل سعي ميكنم كه دركت كنم .اما ميدونم كه نميتونم مثل تو فكر كنم و به اين حس برسم كه خيلي وقتا دلت ميخواد سرت رو بالا بگيري و از خدا بپرسي : چرا اون؟! اخه اون همش بيست و چند تا بهار رو ديده بود .اون هنوز طعم خوشبختي رو كامل حس نكرده بود . اون هنوز خيلي جوون بود و خيلي آرزو داشت كه با خودش به گور بردشون. ميدونم كه وقتي تنها ميشي چقدر دلت هواشو ميكنه ... وقتي عكساي عروسيشو ميبيني دل مادرونت آتيش ميگيره و دود اين آتيش تا مغز سرت رو ميسوزونه. وقتي به قد رعناش نگاه ميكني،يادت مياد شب عروسي چقدر خوشگل شده بود. يادت مياد كه چندين بار با هم قرار گذاشته بوديد كه هيچ جا بدون هم نريد و اون براي اولين بار و اخرين بار بهت نارو زده بود . دلت براش تنگ ميشه .براي تمام اون نگاه هاي گرم و عاششقانش .دلت براي تمام اون نوازشهاي مهربون و نگاه پر از نجابت همسرت ،كسي كه سبوي كوچك زندگيت رو باهاش تقسيم كرده بودي. آخ كه وقتي بچه ها رو تو كوچه ميبيني كه دست تو دست بابا هاشون دارن ميرن و ميان ،اون دل كوچيكت چه آشوبي ميشه .اونوقته كه از غصه ساعتها يه گوشه ميشني و زانوي غم بغل ميكني.آخه حالا ديگه كي ميخواد موهاي خوشگل و نرم تو رو نوازش كنه ؟! كي ديگه از در خونه كه مياد تو ،يه دنيا شادي و بازي برات مياره؟! كي برات شبا قصه ميخونه؟!كي تو رو پارك ميبره ؟!آخ كه حالا ميفهمي چرا ماماني يه ساله كه داره گريه ميكنه اونم تنهايي و تو دل تاركي شب.آخه دوري بابا جون خيلي اذيتش ميكنه .ماماني تنها شده . حالا تويي و غصه نبود بابايي و غم خوردن ماماني. آخ داداشي ...آخ كجايي كه كمرت شكسته . اين فرياد هر لحظه تو . مگه نه؟!دلت براي اون كل و كشتي گرفتنها و دعوا كردنها تنگ شده.دلت براي همه اون حمايتها و نجابت ها و همه اون هيبتي كه بهش افتخار ميكردي تنگ شده ... و درد آور تر از همه اينه كه : تو يه مردي نبايد خودتو ببيازي بايد بقيه رو هم جمع و جور كني. آخ كي ميفهمه كه كمرم شكسته ؟!كي ميتونه بفهمه كه پشتم رو از دست دادم؟! خدا جونم ... خوشا به حال زينب(س)كه تو انقدر دوسش داشتي كه غم برادرش رو از سر نزديكي به تو تحمل كرد ... آي خدا جون ... كو اون دستا ؟! كو اون غيرت ؟!خدا جون ميدوني كه يه دختر بدون برادرش ديگه عزتي نداره... ديگه حرمتي نداره . هر كس و ناكس تو سرش ميزنن.خدا جونم با دل سوختم چه كنم ؟! جيگرم داره دود ميكنه ... من داداشم ٌ میخوام .همه اون چیزی که در تمام زندگیم به خاطر داشتنش شکرت رو گفتم .ای خدا ناشکرت نیستم .اما ضعیف کشی تو مرام تو نبود ... چرا دلمو شکوندی . منو بی عزت کردی.دلم برای اون دستای مردونه ای که سایسار سرم بود ُ،پاسدار عزت ، حرمت و عفتم بود تنگ شده.اي خدا شكرت اي خدا جون شكرت خدا جونم شكرت. اره ...يه سال شد. يه سال گذشت و تو زير تلي از خاك خوابيدي . شايد با اين روح بلند و ارامشي كه تو الان داري به من بخندي.اره ميدونم جاي تو الان از هر وقتي راحتتره .ميدونم بيشتر از هميشه بهت خوش ميگذره .ميدونم كه ديگه نيازي نيست كه حرص دنيارو بخوري و توشه اخرت ببازي .ميدونم كه از هميشه آرامشت بيشتره .ميدونم تو پيش خالقتي و منو هم ميبيني اما اين بي معرفتيه .من دلم برات تنگ شده.منم ميخوام تو رو ببينم.قول بده كه امشب بياي به خوابم .قول بده.نذار كه بشه ۳۶۶ روز كه نديدمت من منتظرتم .
وقتي سي - ۱۳۰ خورد زمين قلب همه ما افتاد ما عزيزانمون رو از دست داديم .درسته كه پيوند خوني نداشتيم اما پيوند روحي داشتيم .اونا همكاراني بودن كه هرگز فراموش نميشن با اخلاق و مهربون. به راستي كه خدا گلچين ميكنه. http://www.farsnews.com/newstext.php?nn=8509150221 اين زبان قلب ماست نه قلممون.
http://www.farsnews.com/newstext.php?nn=8509150332 http://www.farsnews.com/newstext.php?nn=8509120438 و چه بسيار است حرف براي گفتن اما: جز قطره اشكي بر گونه و داغي بر سينه چيزي نيست براي واگويه { آخرین صفحه } { صفحه 1 از3 } { صفحه بعدی } |
گويا تقدير من چنين است كه در پي روزهاي گذشته حسرت بخورم اما هرگز نميدانم اين حسرت براي گذر عمرم است يا فنا شدن صداقتم.من فاحشه نيشتم من يك قديسه نيستم .من زنم ، سرشار از احساس و آرزو.
صفحه اصلیدرباره من آرشیو دوستان آلبوم تصاویر پیوند هاراوی قصهشهرام ژیگولو امير امير- تنها ترين سردار يوسف هديه پدرام آرشیو موضوعیياد داشتاشعار آب دوغ خياري آخرین پست هايادداشت 7يادداشت6 يادداشت5 يادداشت 4 يادداشت 3 دوستان |